دفعه اولی که توی کوچه دیدمش بهم گفت داداشی میای بازی کنیم؟
بعد از اینکه بازیمون تموم شد بهم گفت تو بهترین داداش دنیایی...
 
 
وقتی بزرگتر شدم و به دانشگاه رفتم چشام همش اونو میدید و می خواستم
بهش بگم از ته قلبم دوسش دارم و عاشقش هستم.
اما اون همش میگفت تو بهترین داداش دنیایی....
وقتی ازدواج کرد ساقدوشش بودم و بازم گفت تو بهترین داداش دنیایی...
و وقتی مرد من زیر تابوتشو گرفتم و مطمئن بودم اگه میتونست حرف بزنه
میگفت تو بهترین داداش دنیایی...
چند وقت بعد وقتی دفتر خاطراتشو خوندم دیدم نوشته
.
.
.
.
همیشه عاشقت بودم و دوستت داشتم اما میترسیدم بگم
اون وقت شاید تنهام بذاری و بری برا همین میگفتم:
تــــو بـــهــــتــــریــــــنـــــ داداشـــــ دنــــــیـــــــایـــــــــــــی
 
╬♥═╬╬═♥
 
 
 

 

 

 

+ تاريخ چهارشنبه 11 بهمن 1391ساعت 09:46 نويسنده theloveshack | ارسال نظر(0)
انگار همین دیروز بود
  چــه زیبــاست وقتـی میفهمـی کسـی زیــر ایـن گنــبد کبــود
    انتظــارت را میـکشـــــد چــه شیرین اســـــت
     طعــم پیامکی کــه میگـــوید :

" کجایـی نگران شدم
╬♥═╬╬═♥╬

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه 08 بهمن 1391ساعت 18:54 نويسنده theloveshack | ارسال نظر(0)

 

تنهایی، خیابانی‌ست در من

که هر شب

به انتظارِ عبورِ تو

بی‌عبور می‌ماند.!
 
╬♥═╬╬═♥╬
 
 

 

+ تاريخ یکشنبه 08 بهمن 1391ساعت 18:53 نويسنده theloveshack | ارسال نظر(8)
 
از وقتــی که نیسـتی، خـدا می دانـد،
چقــدر آب به صـورَتـم پـاشیـدم ..
لعنــتی ..
این کـابوس انقــدر واقعی ست
که از خواب بیــدار نمی شـوم..!
╬♥═╬╬═♥╬
 
 
 
 

 

+ تاريخ جمعه 06 بهمن 1391ساعت 10:36 نويسنده theloveshack | ارسال نظر(2)

 

میان تابــــــــــــــــــــــــــوتم
پروانـــــــــــــــــه ای بگذارید
من از سکوت مــــــــــــــرگ
حوصله ام ســــــــر می رود
بر سنگ مــــــزارم بنویسید
این جا   ... 
هر گــز کسی نمرده است
او   ... 
دنبال پروانــــه ها می دود.. !

 

 

 

╬♥═╬╬═♥╬
 

 

 

 

 

 

 

+ تاريخ جمعه 06 بهمن 1391ساعت 10:13 نويسنده theloveshack | ارسال نظر(4)

یه روز یه نفر که دوسش داشتم.

گفت: ثابت کن که دوسم داری

گفتم: چه طوری ؟

گفت: رگتو بزن

من گفتم مرگ و زندگی دست خداست

گفت پس دوسم نداری

تیغو برداشتم و رگمو زدم

هنگامی که داشتم در آغوش گرمش جان میدادم

آروم زیر لب گفت:

 اگه دوستم داشتی تنهام نمیذاشتی...

╬═♥╬╬♥═

 

 

 

+ تاريخ دوشنبه 13 آذر 1391ساعت 21:14 نويسنده theloveshack | ارسال نظر(1)

 

یک روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور میکردند
جلوی ویترین یک مغازه می ایستند
دختر:وای چه پالتوی زیبایی
پسر: عزیزم بیا بریم تو بپوش ببین دوست داری؟
وارد مغازه میشوند دختر پالتو را امتحان میکند و بعد از نیم ساعت میگه که خوشش اومده
پسر: ببخشید قیمت این پالتو چنده؟
فروشنده:360 هزار تومان
پسر: باشه میخرمش
دختر:آروم میگه ولی

 

بقیه داستان در ادامه مطلب..!

.. راستی دوستای گلم نظر یادتون نره ..


ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه 13 آذر 1391ساعت 20:58 نويسنده theloveshack | ارسال نظر(2)

 

بی اعتنا عبورنکن.،

گاهی هم پشت سرت را نگاه کن،
.
.
.
...
.
.
.
شاید آهی،اشکی،دلی، آرامشت را نشانه گرفته باشد...
 
╬═♥╬♥═
 

 

+ تاريخ دوشنبه 13 آذر 1391ساعت 19:41 نويسنده theloveshack | ارسال نظر(0)

 

 pic love

بقیه عکس ها در ادامه مطلب..!

.. راستی دوستای گلم نظر یادتون نره ..  


ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه 10 آذر 1391ساعت 11:52 نويسنده theloveshack | ارسال نظر(5)
دختر پسری با سرعت 120کیلومتر سواربر موتور سیکلت
دختر:آروم تر من می ترسم
پسر نه داره خوش میگذره
دختر:اصلا هم خوش نمی گذره تو رو خدا خواهشمیکنم خیلی وحشتناکه
پسر:پس بگو دوستم داری
دختر:باشه باشه دوست دارم حالا خواهش

بقیه داستان در ادامه مطلب..!

.. راستی دوستای گلم نظر یادتون نره ..

 

 

ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه 10 آذر 1391ساعت 11:46 نويسنده theloveshack | ارسال نظر(2)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران