شهامـت می خـواهد دوسـت داشـتنِ کـسی کــه مـی دانی شاید هیچ وقت و هیـچ زمان سهـم تــو نـخواهد شــد...
 

 

═╬╬═

 

+ تاريخ پنج‌شنبه 03 اسفند 1391ساعت 16:39 نويسنده theloveshack | ارسال نظر(0)
از رها کردن نترس  ...
هيچ کس نمي تواند چيزي که مال توست را از تو بگيرد !
و تمام دنيا نمي توانند؛
چيزي که مال تو نيست را برايت حفظ کنند!..
 
═╬╬═
 
 
 
+ تاريخ یکشنبه 29 بهمن 1391ساعت 15:20 نويسنده theloveshack | ارسال نظر(0)

 

مدت هاست...
 
نه به آمدن کسی دل خوشـــــــم …
     نه از رفتن کسی دل گیـــــــر …
            بی کسی هم عالمــــــــــــی دارد …
 
═╬╬═
 
 
 
 
 
 
 
 

 

+ تاريخ یکشنبه 29 بهمن 1391ساعت 14:58 نويسنده theloveshack | ارسال نظر(0)
 
معلم ورقه ها را داد
  
 
همـه مـرا مسخـره کـردنــد
 
 
امــا باور کنــ درستـــ نـوشتــه بـودمــ
  
 
گفته بـود جـای خـالی را بـا کـلمه مـنـاسب
 
 
پـر کـنــیـد...
 
 
و مـن هـمه را نـوشتــم
  
 
"تـــــــــــ ــــــــــــو" 
 
 
مـگـر نـه اینکــه اینـــ جـای خـالی هـا را
 
فـقط" تــ ــــو"پــر مـیکـنــی؟؟
 
 
 

 
+ تاريخ چهارشنبه 25 بهمن 1391ساعت 16:52 نويسنده theloveshack | ارسال نظر(0)

 

شكستن"دل" ،به شكستن استخوان دنده مى ماند...از بیرون همه چیز رو به راه است...اما هر "نفس"
درد است كه میكشى!..
 
╬♥═╬╬═♥╬
 

 

+ تاريخ سه‌شنبه 24 بهمن 1391ساعت 10:42 نويسنده theloveshack | ارسال نظر(0)

 

چه تلخ است؛ علاقه ایکه عادت شود، عادتيکه باور شود! باوريکه خاطره شود ... و خاطره ايکه درد شود..!
 
╬♥═╬╬═♥╬
 

 

+ تاريخ سه‌شنبه 24 بهمن 1391ساعت 10:40 نويسنده theloveshack | ارسال نظر(0)
 باران را چگونه تعبیر میکنی؟ 
 
 
       یکی باران را به آغوش میکشد
              
  تا اشکهایش را بپوشاند...
 
 

 
 
و آن یکی
                    
 باران  را بهانه عشق می خواند..!
 
 

 
 
 
 
 
╬♥═╬╬═♥
 
 
+ تاريخ دوشنبه 23 بهمن 1391ساعت 17:37 نويسنده theloveshack | ارسال نظر(0)

 

 
 مے گوينـد قِسمتـــ نيستـــ حِکمَتـــ استـــ
... خدايـا
مـَن معنیِ قِسمتـو حِکمَتـــ را نمے دانمــ

امـا تـو معنےِ طاقَتــــ را مے دانـی ... مـَگــَر نــه ؟؟؟

╬═♥╬♥═

 

+ تاريخ یکشنبه 22 بهمن 1391ساعت 17:47 نويسنده theloveshack | ارسال نظر(0)

 

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به "قلب" احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...

بقیه داستان در ادامه مطلب..!

.. راستی دوستای گلم نظر یادتون نره ..

 

 


ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه 13 بهمن 1391ساعت 14:29 نويسنده theloveshack | ارسال نظر(0)

 

دفعه اولی که توی کوچه دیدمش بهم گفت داداشی میای بازی کنیم؟
بعد از اینکه بازیمون تموم شد بهم گفت تو بهترین داداش دنیایی...
 
 
وقتی بزرگتر شدم و به دانشگاه رفتم چشام همش اونو میدید و می خواستم
بهش بگم از ته قلبم دوسش دارم و عاشقش هستم.
اما اون همش میگفت تو بهترین داداش دنیایی....
وقتی ازدواج کرد ساقدوشش بودم و بازم گفت تو بهترین داداش دنیایی...
و وقتی مرد من زیر تابوتشو گرفتم و مطمئن بودم اگه میتونست حرف بزنه
میگفت تو بهترین داداش دنیایی...
چند وقت بعد وقتی دفتر خاطراتشو خوندم دیدم نوشته
.
.
.
.
همیشه عاشقت بودم و دوستت داشتم اما میترسیدم بگم
اون وقت شاید تنهام بذاری و بری برا همین میگفتم:
تــــو بـــهــــتــــریــــــنـــــ داداشـــــ دنــــــیـــــــایـــــــــــــی
 
╬♥═╬╬═♥
 
 
 

 

 

 

+ تاريخ چهارشنبه 11 بهمن 1391ساعت 09:46 نويسنده theloveshack | ارسال نظر(0)
صفحه قبل1...56789صفحه بعد
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران